پرسه ای در پاييز

...وآفتاب خسته بيمار

از غرب می وزيد

پائيز بود، اواخر پائيز.

***

له له زنان ،عطش زده، آواره، آفتاب،

يک تکه روزنامه سرد مچاله را،

در انتهای کوچه بن بست  

 با خشم ميجويد. 

تا دور ديد من  

 در آبی رقيق فضای عصر

 اندوهبار غبار ي، گس

درهم دويده بود.

قلبم نمی تپيد

 وباورم به تهنيت مرگ

 شعری سروده بود.

من مرده بودم ، رگهايم ـ

 اين تسمه های تيره فولادين،

 اطراف لاشه ام ،پيچيده گشته بود. 

 

من مرده بودم،

قلبم در پشت ميله های زندان سينه ام ،

از ياد رفته بود.

اما هنوز دلهره ای در عميق من

فرياد می کشيد

رو ئيده بود

در بی نهايت احساسم

 دالانی

متروک ،مه گرفته، خاموش،

از انتهای آن،

 فريا د گامهای زنی

می ريخت در فضا

 لب تشنه می دويدم سوی طنين گام

وگامهای او،

 از انتهای ديگر دالان

 فرياد می زد ند.

                                                      ***

برگ چنار خشکی از شاخه دور شد

 چرخيد در فضا

در زير پای خسته من له شد

 آيا

دست بريده مردی بود،

 لبريز التماس...؟

فرياد استخوانها يش ،

برخاست .

آه ....

***

...وآفتاب خستۀ بيمار

 از غرب می وزيد 

 پائيز بود، عصر جمعه پائيز.  

  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢