ای هميشگی


تنها نگاه بود و تبسم،ميان ما
تنها نگاه بود و تبسم.

اما ... نه:
گاهی که از تب هيجان ها
بی تاب می شديم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگين
گاهی که سينه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من،
-اين دوستان پاک-
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز اين پل بزرگ
- پيوند دست ها-
دل های ما به خلوت هم راه داشتند!

يک بار نيز
- يادت اگر باشد-
وقتی تو، راهی سفری بودی
يک لحظه، وای تنها يک لحظه
سر روی شانه های هم آورديم
با هم گريستيم ...
تنها نگاه بود و تبسم، ميان ما
ما پاک زيستيم!

ٱ

ای سر کشيده از صدف سال های پيش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو، آفتاب بودی
بخشنده، پاک،گرم
من، مرغ صبح بودم
- مست و ترانه گو-


در جلگه غريب و غم آلود سر نوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال
چون باد تاختيم
در شعله بلند شفق ها
غمگين گداختيم.

جز ياد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم.

ما پاک سوختيم.
ما پاک باختيم.

ٱ

ای سر کشيده از صدف سال های پيش
ای بازگشته، ای به خطا رفته!
با من بگو حکايت خود تا بگويمت

اکنون من و توايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه،
آن دست های گرم،
آن قلب های پاک،
و آن رازهای مهر که بين من و تو بود

ما گر چه در کنار هم اينک نشسته ايم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو، دور...!
با آتش نهفته به دل های بيگناه
تا جاودان صبور.




ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت
در سينه کدام محبت بجويمت؟
ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشويمت؟


  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۱