عشق فرياد بی صدا

نگرشی بر آينده

تمام پنجره هاي شهر
رو به شب باز مي شود ،
حتي در قاب يك پنجره
خبري از آفتاب نيست .
تو آفتابي و اين دل
طرحي از يك پنجره ي چوبين ،
با كوچ غريبانه ات
در آن غروب دلگير
قاب دلم خالي مانده است .

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو
در اين لحظه پر دلهره است..

 

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كسي مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ،
روي تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را - بي قيد –
و تكان دادن دستت كه - مهم نيست زياد –
و تكان دادن سر را كه - عجيب ! عاقبت مرد ؟ -
افسوس , كاشكي مي ديدم!!

غروب عشق را هرگز نمیخواهم

  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢