ديشب



دیشب صدای گریه ام در خواب گم شد
رنگ رخم در چهره ی مهتاب گم شد

ابیات ناب دل که اشکی آتشین بود
در شعرهای روشن سهراب گم شد

گویی نگاهی سرد با من داشت مهتاب
کز سردیش غم در دل بی تاب گم شد

از بس غزل می ریخت بر روی لبانم
در دفتر من شعرهای ناب گم شد

اشک و نیاز و خواهش و عجز و تمنا
از چشم می بارید و در محراب گم شد

تنهاییم چون قایق سرگشته در موج
در های و هوی مبهم گرداب گم شد

تصویر آنشب در میان خاطراتم
در قالب تکراری صد قاب گم شد


  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢