يادم باشد...

يادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

يادم باشد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

يادم باشد راهی نروم که بيراه باشد

يادم باشد خطی ننويسم که آزار دهد کسی را

يادم باشد که روز وروزگار خوش است

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد وخوب

*تنها دل ما دل نيست.*








undefined   
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

دليل من

ميخواهم زنده باشم
و مالامال
مالامال از عشق

زندگی مال من است
حتی اگر در دور دستها باشد
آسمان آبی
و دريای آسمانی
و رعدهای سرشار از سنبله ها
-دليل من است-
کافی است

گامهايم را بزرگتر بر ميدارم
حتی اگر کوچه ها خالی باشند
گامهايم را بزرگتر بر می دارم
و به دور دستها که چشم توست
می نگرم

و تنهاييم فراموش می شود
می خواهم زندگی کنم
و همين که می خواهم برای من کافی است.
  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۱

ای هميشگی


تنها نگاه بود و تبسم،ميان ما
تنها نگاه بود و تبسم.

اما ... نه:
گاهی که از تب هيجان ها
بی تاب می شديم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگين
گاهی که سينه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من،
-اين دوستان پاک-
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز اين پل بزرگ
- پيوند دست ها-
دل های ما به خلوت هم راه داشتند!

يک بار نيز
- يادت اگر باشد-
وقتی تو، راهی سفری بودی
يک لحظه، وای تنها يک لحظه
سر روی شانه های هم آورديم
با هم گريستيم ...
تنها نگاه بود و تبسم، ميان ما
ما پاک زيستيم!

ٱ

ای سر کشيده از صدف سال های پيش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو، آفتاب بودی
بخشنده، پاک،گرم
من، مرغ صبح بودم
- مست و ترانه گو-


در جلگه غريب و غم آلود سر نوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال
چون باد تاختيم
در شعله بلند شفق ها
غمگين گداختيم.

جز ياد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم.

ما پاک سوختيم.
ما پاک باختيم.

ٱ

ای سر کشيده از صدف سال های پيش
ای بازگشته، ای به خطا رفته!
با من بگو حکايت خود تا بگويمت

اکنون من و توايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه،
آن دست های گرم،
آن قلب های پاک،
و آن رازهای مهر که بين من و تو بود

ما گر چه در کنار هم اينک نشسته ايم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو، دور...!
با آتش نهفته به دل های بيگناه
تا جاودان صبور.




ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت
در سينه کدام محبت بجويمت؟
ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشويمت؟


  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۱

قطره ای از دريای عشق شاعران

فلک جز عشق مجرايی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو ،کانديشه است
همه صاحب دلان رو پيشه است

جهان عشق است و ديگر زرق سازی
همه بازيست الا عشقبازی

گر از عشق آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمين ، آباد بودی

کسی کز عشق خالی شد فسرده است
گردش صد جان بود بی عشق،مرده است

زسوز عشق خوشتر در جهان نيست
که بی او گل نخنديد،ابر نگريست

  

نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱

پيشکش به پاک ترين عشق دنيا

تقديم به نازنينی که با سر انگشتان عاطفه سنج،پيام دستهای گرم و محبت آميز من را حس ميکند:
قطعات اين يادداشتها بيانگر صديق و نمايانگر صادق سالها ماهها روزان و شبان و ساعت ها و لحظه های بي تاب کننده من است.
ساعتهايی که در کوير زندگی من چراغ روِِييده است نه چراغ که خورشيد.
آن ساعتها و لحظه هايی که گلبوسه ای در جان من بهار آفريده و ابر وداعی چهره ام را با باران اشکی شستشو داده است.
لحظه هايی که برق نگاهم جانم را در آتش کشيده و پيام گرم دستی زندگی بخش توانم بخشيده و سخنی مهر آميز خونم را همانند جيوه ای در رگهايم به تکاپو انگيخته است.
همچنين مولود روزها و شبها و ساعتهايی است که در هاله ی غمي سنگين لبخند از لبهايم گريخته و نگاه انتظارم به راه مانده و نگين اشک در حلقه ی چشمهايم نشسته است.
واژه های اين قطعات را با الماس اشک تراشيده و با شنگرف خون دل رنگين کرده ام و فراز فرازش را با عصب و تار و پود جانم بيکد يگر پِيوند زده ام.
سوگند ياد ميکنم که به دروغ، مهتاب لبخندی را نستوده و از سر ژاژ، بر غمی دروغين اشکی نيفشانده ام.
اين مجموعه،آيينه التهاب ها،سر گشتگی، کام ها و نا کامی ها و ره آورد عمر پر خروش من است،عمری که لحظه لحظه مرا به*موج خيز* حادثه ای کشيد و با شادی و اندوهی تازه و ماجرايی نو آشنا کرد، گويی مرا برای هيجان ها،دلهره ها،اضطرابها،انتظارها و دل تپيدنها مناسب يافته بود.
هيچ گاه ،هيچ کس ندانست که در پشت چهره من چه ميگذرد و با دل توفان زده خويش چه ماجراهائي دارم.
کوتاه سخن: آفريننده اين پديده ها *من* نِستم بلکه عشقی راستين،جانی تأثير پذير، دلی بصفای آيينه ،خلوصی بی پايان در برابر دوست داشتن و عشق ، اندوهی بيکران، آتش عشقی سرکش و بی امان و شکوه زيبايي های بی تاب کننده و شاهکارهای افسونگر آفريننده،
خاق اين قطعات هستند. اين مجموعه را همسنگ زندگی خويش دوست دارم،زيرا رگه های آن چون خط شهاب ،شبهای مرا روشنی بخشيده و چون شعاع زر تار خورشيد در کو چه رگهای روزهای من دويده است.
صادقانه بايد گفت که تارهای جان من بارها و بارها و سالها و سالها با زخمه های عشقی شورانگيز بفرياد آمد و اين مجموعه، طنين ديرپا و موج افکن آن زخمه های متداوم و بی امان است.
آری،عشـــــــــــــــــق، شور عشق و حرارت همين عشق *مجازی* است که هر لحظه در لهيب خويش به *من* و *ما* زندگی می بخشد و اين آتش را هر لحظه فروزان تر می خواهم،زيرا
همین *مجـــــــــــــــــــــــــــاز* سرانجام ما را به *حقيقـــــــــــــت* رهنمون خوهد بود.



خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوايي و بد نــــــــامی عشق
خوشا بر جان من هر شام و هــر روز
همه درد و همه داغ و همه ســـــــــوز

  
نویسنده : ساقی ميخانه عشاق ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۱